|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 4:56 توسط بران
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 4:53 توسط بران
|
|
||
|
|
|
|
|
بزرگترین حماقت زندگیم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 20:17 توسط پائولا
|
|
||
|
|
|
|
|
من تو عروسی نبودم آخه مکس مریض بود |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 20:12 توسط پائولا
|
|
||
|
|
|
|
|
من و ربکا خانووووووووووووووووووم جون( |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 20:8 توسط پائولا
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:56 توسط بران
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:48 توسط بران
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:35 توسط بران
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:31 توسط بران
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:26 توسط بران
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 2:28 توسط بران
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 1:36 توسط بران
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:46 توسط پائولا
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:43 توسط پائولا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام...چطوری؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
عزیزانم برای این که از دیدن نوشته های من و بران کُپ نکنید می خواستم یه کم توضیحات بدم . . . من و بران و ربکا پارسال تو یه مدرسه بودیم و دوستای معروف مدرسه بودم.آخه سابقه نداشت بیشتر از هفت،هشت دقیقه با هم قهر کنیم.هر چند ما تا دلتون بخواد با انجی پررررررروی نمک نشناس جنگ داشتیم آخه می خواست من بدبختو از تو گروه بندازه بیرون بران و ربکا هم نمی خواستن.گروه ما در حقیقت انجی رو هم تشکیل می داد ولی من اونو آدم حساب نمی کنم (یه توصیه ی جدی هر جا رفتید مارال برکتیا همون انجی اونجا بود از طرف من یه پس گردنی بهش بزنید چون خیلی ازش بدم میاد) خلاصه هممونم عشق پرستاران بودم واسه همینم گفتیم روابط خانوادگی درست کنیم که در اسرع وقت شجره ناممونو براتون می نویسم حالا همون طور که می بینید من و لوک با هم زنو شوهریم.بچمونم مکثه.البته من ۲تا شوهر دیگه هم دارم به نام های این و مایکل.حالا بهم شک نکنید ها بران و بن هم که همون طور که مستحضر هستید زن و شوهرند و نی نی شون که ادیونه ۲،۳سالشه و خیلی باحال و با نمکه. ربکا هم میشه زن جرآلد بچشونم اسمش جنیکاست حالا جرآلد داداش منه اسکات و انجی خواهر برادرای برانن اسکار بیچاره و چارلی و مابکل بیشعور(شوهر سابقم)داداشاشن. مامانشم سونیا جووووووووووووووون و باباش آقای گیرینه که از بیمارستان اخراجش کردن. خلاصه هنوز اینو نمی دونم که من با بران چه نسبتی دارم،اون با من چه نسبتی داره،من با ربکا چه نسبتی دارم،اون با من چه نسبتی داره.ولی میدونم بران و ربکا با هم دختر خاله اند. خوب این بود قصه ی ما حالا دیگه راحت باشید |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:9 توسط پائولا
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:21 توسط بران
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:3 توسط بران
|
|
||